دفتر عقل، آيت عشق، شهوت نفس

در مكتب عشق عرفا، عشق همه كاره است و در خيلي از امور، عقل تعطيل است. زيرا شرح مجموعه گل را بايد از زبان مرغ سحر شنيد و اين را نمي توان در لابلاي كتب عقلي پيدا كرد.

صوفــي از پرتو مي راز نهـــاني دانست            

گوهر هر كس  از اين  لعل تواني دانست

         شرح مجموعــه گل  مرغ سحر داند و بس              كه نه هر كو ورقي خواند معاني دانست

حافظ

برخي راهها و رموز هست كه عقل را ياراي شناختن آنها نيست و جز با مركب عشق نمي توان به آن بارگاه راه يافت و شايد ديدگاه عرفا  كه عقل را عقال و پاي بند مي دانند همين نارسايي و محدوديت باشد كه با حساب و برهان نمي توان هر چيزي را ياد گرفت و ياد داد. برخي تجربه ها فقط در وجود مجرب قابل درك است و شايد  آموزش آن براي ديگران با زبان عقل ميسر نباشد.

عشق آن است كه در عين لطافت و ظرافت، شيري است قوي پنجه كه جز خود عشق و عاشقي هيچ چيز نمي‌تواند عشق را تفسير و شرح نمايد زيرا از دفتر عقل  نمي توان عشق را آموخت كه عشق آموختني نيست بلكه احساس كردن، تجربه  كردن و چشيدن است.

 

اي كه از دفتر  عقل آيت عشق آموزي   

       ترســم اين نكته به حقيقت نداني

حافظ

برخي به اين اعتقادند كه ميان عشق و عقل منازعت و مخالفت است و اين دو  با هم نمي‌سازند و هر كجا  محبت و عشق منزل  كند، عقل نمي تواند مقيم آن درگاه شود « همچنان كه ميان آب و آتش مضادت است ميان عقل و عشق همچنان است. » [1]   

و اینکه از طریق عقل نمی توان به رموز و اسرار عشق پی برد و اهل عقل یارای آن را ندارد.

بدرد عشق بساز و خموش کن حافظ  

        رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

حافظ

وقتی یار جلوه نماید و جمال نشان دهند، عقل دیوانه می شود و یارای مقاومت ندارد و سر تسلیم فرود‌آورد.

عقل دیوانه شد آن سلسه ی مشکین کو  

               دل زما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست

حافظ

آنهایی که اینقدر عقل را می کوبند و عشق را تقدیس و ستایش می کنند از آن جهت است که عقل یک نیروی محافظه کار است و عشق یک نیروی انقلابی، زیرا انسان وقتی از در عقل با موضوعی برخورد دارد، احتیاط می کند و می خواهد هر طور شده است خود را از خطر حفظ کند « نیروی عقل یک نیروی محافظه کار است که حکیم روی آن خیلی تکیه دارد و عشق ، عکس آن است. عشق نیرویی است که می خواهد از خود بیرون بیاید چه در ذرات حق که می خواهد تجلی کند و چه در مخلوق به سوی او پرواز کند. »[2]

در ازل پرتو  حسنت  زتجلـــی دم زد  

          عشق پیدا شدو آتش به همه عالم زد

حافظ

وقتی خیال معشوق در خاطر افتد عقل هيچ کاري نمي تواند بكند.

چنان تصور معشوق در خیال منست  

          کـه دیگرم متصـور نمی شود معقول

حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق

              چنان شدست که فرمان عامل معزول

سعدي

در مملکت عشق، شحنه ی عقل هیچ نمي تواند حكومت كند.

       ما را ز منع عقل مترسان و مَی بیار

              کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره است

حافظ

و عقل همچون کارگزار معزولی است که دیگر فرمانش نافذ و قابل اجرا نیست.

ماجرای عقل پرسیدم زعشق   

        گفت :معزولست و فرمانیش نیست

سعدی

وقتی عشق از دری وارد می شود، عقل هزار فرسنگ فرار می کند:

عشق آمد و عقل همچون بادی

         رفت از من هــــزار فرسنگ

سعدی

در راه و رسم عاشقی، عقل موجودی بیگانه است و تنها كسيكه با عشق آشناست، مي تواند شرح آن را بيان‌كند.

عقل بیگانه است در ره عشق     

            شرح این نکته آشنـــا داند

حلاج

از دیدگاه سنایی عقل همیشه رعیت عشق است.

عقل دایم رعیت عشـــق است 

             جان سپاری حمیت عشق است

عشق را گفت پادشـــاهی کن  

             طبـــع را گفت کدخدایی کن

سنایی

عقل کار فلاسفه و حکماست و نمی توان با چراغ عقل در کوی عشق وارد شد و عقل در مسیر عشق وعاشقی دیوانه می شود.

عقل در کوی عشق نابینــــاست  

          عاقلی کار بوعلــی سینــاست

عاشقی خود نه کــار فرزانه است 

          عقــل در راه عشق دیوانه است

عاشــقی بستـه ی خرد نبــــود 

           علت عشـــق نیــک و بد نبود 

در جهــــانی که عشق گوید راز 

          عقل باشـــد در آن جهان غماز

سنایی

البته نباید فراموش كرد که حافظ در دیوان شعرش با عقل همیشه و همه جا مخالف است، در صورتی که سنایی عقل و عشق را با هم ستوده است. حافظ حریم عشق را بالاتر از عقل می داند:

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است 

          کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

حافظ

حافظ وقتی اشاره به عشق ازلی حق تعالی دارد می فرماید که:

عقل می خواست کزان شعله چراغ افزود

         برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

حافظ

و عقل را در بارگه عشق نامحرم می داند.

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز  

     دست غیب آمد و برسینه نامحرم زد

حافظ

سعدی هم در اين مسأله با حافظ هم عقیده است که وقتی عشق از دري وارد مي شود، عقل ناگزیر است که از در ديگر بيرون برود، همان طور که در یك مملکت دو پادشاه نمی توانند با هم حکومت کنند.

چو شور عشق آمد قرار عقل نماند   

          درون مملکتی چون دو پادشاه نگنجد

سعدي

عارف، عقل را تا آن حد محترم و ارزشمند می داند که در طی طریقت راهنمای اوست در طی کردن مقامات عقل لازم است زیرا توبه پذیری و داشتن ورع و زهد و پارسایی و احساس فقر و معنویت، صبر و توکل و رضا جز با خرد و عقل حاصل نمی شود، اما همین که پای حقیقت به میان می آید سالک در می یابد که باید از این به بعد عقل را زیر پا نهاد. « علم و خرد همانند کسانی هستند که نشانی خانه ای را می دانند در حاليکه محرم آن خانه نیستند و بدان خانه راهشان نمی دهند. روشن است چنین کسانی تا در خانه مورد نظر و قابل اعتنا و اعتماد هستند. »[3] پس عقل نامحرم خانه ی عشق است. در وادی دوم از هفت وادی عشق که در مثنوی منطق الطیر عطار آمده است، عشق سوزان است و عاشق غرق دریای خروشان و در این وادی، عقل نقصان می نماید و عاقل ناتوان. « چون عقل مادرزاد را با عشق سوزان کاری نیست. عقل از این وادی گریزان است و در این وادی نیک و بد برای سالک یکسان است.» [4]

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت 

            شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

مولوی

وقتی عشق حاصل می شود بنای عقل به کلی ویران می شود.

چشمت چو تیغ غمزه ی خونخوار بر گرفت

             با عقـــل هــوش خلق به یکبار برگرفت

عاشـــق زســوز درد تــو فریـاد در نهاد 

           مومــن زدست عشــق تو زنار بر گرفت

عشقــت بنــای عقــل به کلی خراب کرد

             جــودت در امــید به یکبـــار بر گرفت

سعدی

استاد مرتضی مطهری در کتاب انسان کامل عقل را مهار کننده ی هوای نفس می داند که اگر کسی عقل را بر نفس مسلط گرداند به طوری که نفس و قوای نفسانی تابع عقل باشند آن وقت انسان کاملی است. او تفاوت میان عشق و عقل را این طور بیان می کند: « مکتب عقل تفکر است اما مکتب عشق مکتب حرکت است. سخن عقل، سخن استدلال است و سخن عشق، سخن روح است و روح انسان واقعا به حرکت معنوی حرکت می کند و همیشه مکتب عشق را تحقیر می کند.»[5]

پس در ادامه می گوید: « مکتب عشق برای رسیدن به کمال، عقل را کافی نمی داند ولی می گوید که عقل، جزیی از وجود انسان است نه تمام ذات انسان، عقل مثل چشم یک ابزار است در صورتی که ذات و جوهر انسان، روح اوست، و روح از عالم عشق است و جوهری است که در آن، جز حرکت به سوی عشق چیزی نیست.»[6]

 البته عشق نمی تواند جای عقل را بگیرد « عقل موجودی یگانه است که جانشین ندارد و آنچه غیر عقل شناخته می شود هرگز نمی تواند کار عقل را انجام دهد. عشق نیز تنها در جایی می تواند به درک عظمت و زیبایی معشوق نایل شود که حوزه حکومت عقل به منصه بروز و ظهور می رسد. عشق جزبه ای است که در عقل پیدا می شود و به شتاب آن در راه وصول به مقصد می افزاید.»[7]

عین القضاة همدانی که او را شیخ العاشقین و سلطان العاشيق می نامند، عشق را هستی و زندگی و کمال می داند و می گوید: « عشق فرض راه است » او عشق را زندگی می داند  و بی عشق را مرگ، او بر خلاف دیگران که عشق را جنون دانسته اند، بی عشق را جنون و دیوانگی می داند و در نظر او دیوانه ی عشق، عاقلترین انسانهاست.[8]

عشق آمـــــد و کــرد عقل غارت  

          ای دل تو به جان بر این اشارت

ترک عجمی است و عشـــق دانـی

               کــز ترک عجیب نیست غارت

می خواسـت که در عبـــارت آرد  

           وصــف رخ  او به اسـتعـــارت

نــــور  رخ  او زبـــانــه ای زد 

              هـم عقل بسوخت و هم عبارت[9]

شاه نعمت الله ولی کرمانی معتقد است که عشق انسان را به وحدت می کشاند، در صورتی که عقل انسان را به کثرت سوق می دهد.

عشق عاشق را به وحدت می کشد

           عقل عاقل را به کثرت می کشد

شاه نعمت الله ولی کرمانی

بنابراین عقل و عشق در تضاد و مقابل با هم قرار نمی گیرند، هر چند میان آنها نا هماهنگی و ناسازگاری باشد. عشق ممکن است با عقل قابل تفسیر نباشد اما عقل مشعل و راهنمای سالک و عاشق است تا در طریق عشق گمراه نشود.

نیرو مندی و اسرار آمیزی عشق و ناتوانی و عجز عقل در مقابل آن تنها منحصر به عشق حقیقی و الهی نیست، آن طور که عارف و سالک در ابتدای جاده ی طریقت به کمک عقل پا در راه سلوک می گذارد اما همین که در جلوه ی ذات حق، قرار گرفت عقل را نامحرم می داند. بلکه در مسائل مربوط به عشق مادی و شهوانی که همان عشق به جنس مخالف است، عشق همین خصیصه را دارد، البته تا جایی میان دوستدار و محبوب جاذبه ی عاشقانه وجود دارد می توان عشقش نام نهاد و الا نمی توان عشق را مترادف شهوت دانست زیرا عشق صفتی است که انسان را به کمال می رساند و شهوت لجنی است که انسان را به پست ترین جایگاه می کشاند. در این رابطه در برخی از اشعار فارسی آمده است که عاشق خود را در نهایت درجه ی پستی و زبونی قرار می دهد و اين همان شهوت است نه عشق.

سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی

          توکه سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی [10]

عشق بازي يك چيز است، نفس پرستي و شهوت راني چيز ديگر است، زيرا هواي نفساني و خواهش‌هاي شهواني غرايزحیوانی هستند و تا انسان این خصلت حیوانی را از خود دفع نکند، آدم نشود. البته اين غرايز بايد درست هدايت شود نه اينكه سركوب شود.

هر کس را نتوان گفت که صاحبنظر است

          عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است

آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نفس 

         آدمی خوی شود ورنه همــان جانور است

سعدی

و در روایت آمده است که شجاع ترین مردم آن کسی است که بتواند بر هوای نفس خود غلبه کند و هوای نفس همان شهوت و خواهش حیوانی است. امیر عنصر المعالی در کتاب قابوسنامه که در واقع پسرش را مخاطب قرار می دهد در این باره این گونه به او نصیحت می کند:

« ای پسر ... نخست چشم بیند، آنگه دل پسندد. چون دل را پسند اوفتاد، طبع بدو مایل شود. چون طبع بدو مایل گشت، آنگاه دل متقاضی دیدار او باشد. اگر تو شهوت خویش در امر دل کنی و متابع شهوت دل برگردانی باز تدبیر آن کنی که یک بار دیگر او را ببینی، چون دیدار دوباره شود، میل طبع بدو دوباره شود و هوای دل غالب گردد؛ پس قصد دیدار سوم کنی، چون سوم بار دیدی و در حدیث آمدی، سخن گفتی و جواب شنیدی، خر رفت و رسن برد. پس از آن اگر خواهی خویشتن را نگاه داری نتوانی که کار از دست تو در گذشته بود.»[11]

عشق انسان را جاودانه می کند همان طور که مجنون بنی عامر و فرهاد کوهکن را جاودانه کرد در صورتی که شهوت رسوایی به بار می آورد و فتنه به پا می کند. شهوت فقط برای رفع نیاز های جنسی است در صورتی که عشق، قهرمان می سازد و باعث می شود انسان به خلق آثاری بپردازد که برای هر کسی ممکن نيست.

عشق فقير و غني نمي شناسد در صورتيكه شهوت و هوس  همان غريزه جنسي و حس تملك است كه براي تفنن و تنوع صورت مي پذيرد كه وجود حرمسراهاي دربار پادشاهان هوس ران نمونه آن است.

شهوت شعله آتش حرص به ميل جنسي است در صورتيكه عشق يك احساس متعالي و لطيف است كه منشأ رشد و حركت  و تحول و انگيزه است. « عشق عميق و متمركز كننده نيروها و يگانه پرست است اما هوس سطحي و پخش كننده نيرو و متمايل به تنوع و هرزه صفت است. »[12]

عشق عفيف، پاك است و عشق شهواني و مادي،  لجن است و رسوايي  به دنبال دارد.

به قول مولانا جلال الدین مولوی:

عشقهایی کز پی رنگی بود         

  عشق نبود عاقبت ننگی بود

مولوی

« حالت خاص شهوانی تا وقتی که صورت شهوت دارد، مقرون به خود خواهی است و در این حالت انسان به موضوعات شهوت به چشم یک ابزار نگاه می کند، اما همین که شکل عشق به خود گرفت، موضوع دلخواه آنچنان اصالت پیدا می کند که حتی از جان خواستار، عزیز و گرامی تر می گردد و خواستار از         «‌ خودی » بیرون می آید و لا اقل خودی او خودی طرف مقابل را نیز در بر می گیرد، از این رو است که عشق به عنوان مربی، کیمیا، معلم و الهام بخش خوانده شده است. » [13]

 از این رو است که برخی از داستانهای عاشقانه همچون داستان لیلی و مجنون که عشق عذری است آن را عشق پاک می نامند تا جایی  که حتی آن را عشق حقیقی خوانده اند و در داستانهای عرفانی بهترین تمثیل را عشق مجنون نسبت به لیلی می دانند، مجنونی که خاک را می بیخت تا لیلی را بیابد.

دید مجـــنون را عـــزیزی درد ناک

            کاو میان رهگـذر مـی بیخت خاک

گفت ای مجنــون چه می جویی چنین

            گفت لیـــلی را همــی جویم یقین

گفت لیلــــی را کجــا یابـی زخاک

              کی بــود در خاک شـارع دّر پاک

گفت من می جویمش هر جا که هست

             بو که جایی یک دمش آرم بدست [14]

نمونه ها و شواهد تاریخی بسیاری وجود دارد که عشق باعث شده است تا عاشق را به قربانگاه بکشاند و حتی جان هم بر سر این راه بدهد اما چون عشق جنبه ی روحی و معنوی داشته است با وجود مرگ، عاشق، زنده نام می ماند به طوری که گاه بعضی آن را عشق حقیقی می نامند همچون عشق رابعه کعب قزداری نسبت به بکتاش.

رابعه بنت قزداری این بانوی شاعره ی ایرانی در سده ی چهارم هجری می زیست. پدرش عرب تبار بود و در حوالي سيستان زندگي مي كرد . رابعه  عاشق بكتاش، غلام برادرش شد. عطار داستان اين عشق  را در الهي نامه آورده و زيبايي رابعه را اينگونه توصيف مي كند:

خرد در پيـــش او ديـــوانه بــودي

             به خــوبي در جهـــان افسانه بودي    

دو نرگس  داشت  نرگـس دان ز بادام 

           چـو دو جادو دو زنگي  بچه  در دام

دو زنگـــي بچــه هــر يك با كماني

           به تيــر انـداختـن  هر جـا كه جاني

شكـــر از لعــل او طعمي دگر داشت

            كه لعلـش نوش دارو در شكر داشت

لب لعلــش كه جــام گوهري داشت 

             شرابــش از زلال كـــوثـري داشت

جمالش را صفت كردن محــال است

              كه از من آن صفت كـردن خيال است

بكتاش (غلام حارث برادر رابعه) هم زيبايي كم نظيري داشت و عطار او را اينگونه توصيف مي كند:

 غلامي بــود حـــــارث را يگانه 

            كه او بـــود نگهــــدار خــزانه

 به نام آن ماه وش بكتـــاش بودي  

           ندانــم تا كسي همتــاش بـودي

 به خوبي در جهان اعجـوبه‌ اي بود  

           غم عشقش عجب منصوبه اي بود

 مَثَل بودي به زيبــــايي جمــالش

              همه عــالم طلبـــكار وصـالش

 اگر عكس رخش گشـــتي پديدار 

             به جنبش آمـدي صورت ز ديوار

عطار بدين گونه آورده كه كعب در بستر مرگ، پسر خود حارث را فرخواند و رابعه را به او سپرد و درگذشت. حارث پس از كعب جانشين او شد. رابعه در جشني كه حارث به مناسبت  بر تخت نشستن  بر پا  كرده بود، غلام او بكتاش را ديد و عاشق وي شد. پس از چندي  دايه خود را از اين عشق آگاه كرد و او را با نامه اي كه براي بكتاش نوشته بود، نزد وي فرستاد. بكتاش نيز با دريافت نامه عاشق او شد. از آن پس  رابعه هر روز غزلی می سرود و به بکتاش می رساند. روزی به رودکی برخورد و با هم مشاعره کردند. رودکی در مجلس امیر بخارا که اتفاقاً حارث نیز در آنجا بود، شعری از رابعه خواند و بی آنکه از حضور رابعه آگاه باشد، گفت این شعر سروده ی دختر کعب است که عاشق غلام برادر خود شده است. حارث چون چنین شنید، منتظر فرصتی ماند  تا خواهرش را مجازات کند. بکتاش نامه هایی را که از رابعه می گرفت ، در  صندوقچه ای می نهاد تا اینکه یکی از دوستانش به امید یافت ن جواهر، صندوقچه را گشود و چون به عشق آن دو پی برد، نامه ها را به حارث نشان داد. حارث نیز خشمگین شد و به فرمان او بکتاش را در سیاه چالی به بند کشیدند، رابعه را نیز به حمامی بردند و در آنجا رگ دو دوستش را زدند. رابعه در دم مرگ غزلهایش را با خون خود بر دیوار حمام می نوشت تا جان داد.

چون خبر به بکتاش رسید، از بند گریخت، به سراغ حارث رفت و سر از تنش جدا کرد. سپس بر سر گور رابعه رفت و با دشنه خود را کشت.

جامی در نفحات الانس در ذکر نام زنان عارف، سخنی از ابوسعید ابوالخیر در باره ی رابعه آورده است که نشان می دهد عشق مجازی او به عشق حقیقی تبدیل شده بود.

جامی از قول ابو سعید ابوالخیر گوید: « دختر کعب عاشق بود بر غلامی، اما عشق او از قبیل عشقهای مجازی نبود » اما عوفی گوید: « پیوسته عشق باختی و شاهدبازی کردی. »

در هر صورت عشق رابعه و بکتاش به عنوان عشقی پاک به شهوت آلوده نشده است، در تاریخ ادبیات فارسی جاودانه است و نزد اهل ادب مشهور است و جاودانه مانده است.

حال اگر عشق به شهوت تبدیل شود چنان فتنه انگیز و خانمانسوز و بنیان برانداز می شود که قتل و عام برمکیان به دست هارون الرشید نمونه ای از این عشق شهوانی است زیرا با عشقی که جعفر برمکی نسبت به عباسه خواهر هارون الرشید پیدا کرد و هردو نتوانستند در برابر هوای نفس و غلبه ی شهوت مقاومت کنند چیزی اتفاق افتاد که در تاریخ مشهور و مایه ی عبرت است.

خلاصه داستان از این قرار است که عباسه خواهر هارون الرشید (خلیفه عباسی) بود و جعفر برمکی وزیر هارون الرشید بود. عباسه دختری زیبا و جوان بود و جعفر نیز جوانی رشید و صاحب منصب و در دستگاه خلافت بود. به علت ملاقاتهای متعددی که جعفر و عباسه به طور همزمان با خلیفه داشتند آن دو جوان به هم علاقه پیدا کردند و عاشق هم شدند و آنها همدیگر را دوست داشتند و روز به روز بر این محبوبیت و دلدادگی اضافه می شد اما هیچکدام از آن دو جرأت ابراز چنین عشقی نداشتند و با توجه به اینکه هارون الرشید هم به خواهرش عباسه سخت علاقمند بود و هم وزیرش را به شدت دوست داشت و از طرف دیگر چون جعفر و عباسه در بیشتر اوقات به طور همزمان در محضر خلیفه حاضر می شوند و خلیفه کم کم به علاقه آن دو هم پی برده بود، به فکر چاره ای افتاد تا روابط عاشقانه ی آنها جنبه ی محرمیت ببخشد از این رو صیغه ی محرمیت آنها را خواند. ولي هارون الرشید ازآن بیم داشت که با ازدواج جعفر و عباسه، آنان صاحب فرزند شوند و چون جعفر ایرانی است و فرزندان وی تبار ایرانی خواهند داشت، روزی خلافت از عباسیان به برمکیان منتقل گردد لذا هارون الرشید، جعفر را سوگند داد که هرگز بدون حضور خلیفه با عباسه زیر یک سقف نباشد و این در حالی بود که جعفر و عباسه هر دو جوان و خواهان یکدیگر بودند. سوز عشق که در دل عباسه نسبت به جعفر بود لحظه ای او را آرام نمی کرد و به آنچه نمی اندیشید مصلحت خلیفه آل عباس بود، بنابراین پس از مدتی عباسه به « عتابه » مادر جعفر متوسل شد که وسیله نزدیکی وی را با جعفر فراهم آورد.

کار عشق عباسه به آنجا کشید که مقام و موقعیت را کنار گذارد و به وسیله کنیز خود نامه ای پر از سوز و گداز برای جعفر فرستاد که جعفر را منقلب کرد، اما در جواب به کنیز عباسه گفت به او بگو باید به عهد خودمان با خلیفه وفادار باشیم.

یک روز مادر جعفر به نزد وي آمد و از زیبایی کم نظیر دختری سخن گفت که در حمام برهنه و بی پرده بود. آنقدر از روی موی و اندام آن دختر تعریف کرد که جعفر را مشتاق دیدار او ساخت. جعفر تا آن روز موی و اندام عباسه را به خوبی ندیده بود چند بار از پشت مقنعه آن هم بر حسب تصادف با عباسه برخورد کرده بود.

مادر جعفر آنقدر شرح وصف جمال و حال آن دختر موهوم مبالغه کرد که جعفر را هوس انداخت و از مادرش خواست تا برای وی و آن دختر خطبه ی وصلت بخواند.

طبق قراری که « عتابه » مادر جعفر و عباسه گذاردند در یک مجلس جشن به هر نحوی که بود آنقدر شراب به جعفر نوشانیدند که هوش آن مرد هوشیار تیره شد و از خود بیخود گردید. جعفر غافل و گیج و کور، بی محابا به بستری رفت که عباسه درآن بستر بی تابانه انتظار او را می کشید. صبح وقتی جعفر از نقشه عباسه و مادرش با خبر شد با حیرت و پشیمانی خطاب به مادرش گفت:

« ای مادر با نادانی مرا بر مرکب سیاه مرگ نشاندی و ریشه خاندان برمک را با آتش ساده دلی و نادانی کشاندی چه زود باشد که حاصل این نادانی خود را ببینی. »

به این صورت بود که عباسه از جعفر صاحب دو فرزند به نام های حسن و حسین شد.

جاسوسان خليفه ی هارون از جزئیات روابط زناشوئی عباسه و جعفر، هارون را آگاه ساختند و حتی محل پنهانی حسن و حسین برمکی فرزندان جعفر و عباسه را در مدینه به اطلاع وی رساندند مخصوصاً زبیده همسر هارون از ماجرای عباسه و جعفر داستان ها ساخته بود و خیال هارون را به کلی ناراحت و فکرش را مغشوش نموده بود. پس از اینکه هارون از رابطه ی زناشوئی جعفر و عباسه آگاه شد پا بر سر تمام عواطف انسانی گذاشت و برنامه ی هولناک و مخوف خود را از خواهرش عباسه شروع کرد. شبی هارون و جلاد مخصوصش « مسرور» به قصر عباسه رفتند و با فرمان هارون ، مسرور سر عباسه را از بدن جدا کرد، وقتی هارون الرشيد به خواهر خود رحم نمي كند و با نهايت  بي رحمي  به قتل مي رساند  تكليف جعفر برمكي و كليه خاندان برمكي روشن است داستان قتل عام برمكيان بدست هارون الرشيد در تاريخ مشهور است.



[1]- مرصاد العباد ، ص 63

[2]- عرفان حافظ ، ص104

[3]-راه گنج ، ص54       

-[4] همان منبع، 52

[5]- انسان کامل ،ص125

-[6] همان منبع ، ص 126

-[7] دفتر عقل و آیت عشق ، مقدمه

-[8] خاصیت اینگی ، ص87

-[9] مرصاد العباد ، ص63

[10]- فرهنگنامه ادبی فارسی ، ص983

-[11] قابوسنامه ، ص76

-[12] مسأله حجاب ، ص 115

-[13] اخلاق جنسی ، ص69

-[14] منطق الطیر ، ص183