تجلـــي گــه جمـــال وگه جلال است *** رخ و زلف آن معـــاني را مثــال است
عشق حقیقی وازلی
دكتر عبد الحسين زرين كوب در كتاب ارزش ميراث صوفيه، عشق را غايت خلقت و مدار وجود آدمي مي داند، زيرا روح انسان بازگشت و اتصال به مبدأ و منشأ اصلي خويش را مي جويد و به اين خاطر است كه در طلب حق به راه عشق مي پويد.[1] عين القضاة همداني هم در تمهيدات، عشق را واسطه بين بنده و خدا مي داند و مي گويد: (( اي عزيز! به خدا رسيدن فرض است و لا بد هر چه بواسطه آن به خدا رسند، فرض باشد به نزديك طالبان. عشق بنده را به خدا رساند، پس عشق از بهر اين معني فرض آمد. ))[2]
عرفا سابقۀ عشق انسان به پیش از ورود به این عالم می دانند واینکه روح انسان از روز ازل، به مقتضای عهدی که با پروردگار بسته است، عاشق محبوب و معشوق الهی شده است واز برکت همین عشق است که انسان ، جمال الهی را درمظاهر صنع جستجو می کند ودل به خوبویان می بندد.
بیشتر صوفیان بزرگ براین عقیده اند « المجازُ قطرۀُ الحقیقة » یعنی مجاز پل و گذرگاه حقیقت است و عشق مجازی، صوری و مادی مقدمه عشق معنوی و لاهوتی یا همان عشق افلاطونی است.
انسان وقتی گرفتار عشق مجازی می شود ترک علایق و وابستگی ها را تجربه می کند واین خود مقدمه و تمرینی است برای عشق حقیقی.
« گویند که حق تعالی چون خواهد که بنده را به تشریف عشق ارزانی دارد وتاج محبت حقیق بر سر نهد اورا به عشق مجازی مبتلا کند تا رسوم عشقبازی بیاموزد وشداید و مکاید این شیوه را دریابد وشراب محبت مجازی در كشد. بر ضربت بلا و عنای حقیقی که مستلزم تیر باران محبت و غم است صبر نتوان کرد.
پس به حکمت بالغه خود سالکان راه طبیعت را به بلای عشق مخلوق مبتلا کند تا از خامی ناز به پختگی نیاز برسند. »[3]
عرفا غیر از عشق حقیقی که همان عشق به معشوق واقعی یعنی ذات حضرت حق است، عشق مجازی را بیهوده وبی ارزش نمی دانند. دکتر یحیی یثربی درکتاب « آب طربناک » به این مسأله اشاره دارد و چهار دلیل از جانب عرفا برای بها دادن به عشق مجازی عنوان می کند:
1- عشق مجازی به عنوان نشانه ای از حساسیت انسان به جمال و کمال، دلیلی بر تعالی جوهری انسان است.
2- عشق مجازی یا برانگیختن احساسات معنوی و جذبه های الهی انسان را گام به گام از درجات مختلف معشوق ها عبور داده، سرانجام او را با عشق حقیقی آشنا می کند.
3- عشق مجازی می تواند به عنوان تمرین تحمل زحمات عشق، انسان را برای تحمّل مشکلات عشق حقیقی آماده کند.
4- عشق مجازی انسان را در فهم زبان عرفا یاری می بخشد. از آنجا که عرفا، سّر دلبران را درحدیث دیگران نهفته اند، کسانی می توانند با اشارات آنان آشنا شوند که تجربه ای در عشق مجازی داشته باشند تا زبان آنها را دریابند. [4]
معمولاً درعشق مجازی انسان آسان وارد عشق مادی می شود که در ادامه گرفتار مشکلاتی می شود، در صورتی که درعشق الهی از همان اول عشق سرکش و خونی است.
درعشق مجازی عاشق در معشوق جمال و کمالی می بیند که آن را درخود نمی بیند به این خاطر انسان هر قدر این عشق را بیشتر تجربه کرده باشد پله به پله درجه کمال را تجربه می کند تا اینکه کمال مطلق را ذات احدیت خداوند می بیند که خیر مطلق است .
سراسر جمله عالم پر ز عشق است ولی عشق حقیقی با خدا کو ؟
سنایی
علت جمال پرستی و عشق به زیبا رویان دلایل مختلفی دارد که میان اهل نظر اختلافهایی وجود دارد.
درغزلیات عاشقانه هم دراشعار عربی و فارسی وحتی ترکی عشق به زنان و پسران آمده است.
عشق به پسران در ادبیات قدیم عرب شایسته نبود و در محافل وفادار به قانون و شرع با آن مخالفت شده است. این مخالفت برمبنای قرآن و سنت بوده که در کتاب عهد عتیق هم چنین است و نفوذ آن در اروپای مسیحی چنان قوی بوده که این شاخه از ادب درآن بسیار است وبه صورت پراکنده ظاهر می گردد. [5]
همانگونه كه پيشتر گفته شد در دوره عباسي بعلت انحرافات اخلاقي در جامعه، نوعي گرايش در شعر عربي، بنام غزل مذكر بوجود آمد كه بعد ها اين نوع شعر در ادبيات فارسي و تركي هم پديدار شد.
محمد علی اسلامی ندوشن درکتاب « باغ سبز عشق » در باره نظر بازی و شاهد بازی دو تعبیر دارد:
1- عدم حضور زن دراجتماع مردان، که این عدم حضور، زن را در متن فکر اجتماعی قرار نمیدهد درحالی که برعکس تماس مردان با همدیگر یادآور حضور انسانی می گردد و وسیله ای برای ابراز هیجان های عاطفی به دست می دهد.
2- جامعه مرد سالار هیچگاه زن را به عنوان موجود درجه اول نشناخته است. البته کامجویی به کار می رفته، ولی چون پای افزار فکری و فلسفی به میان می آمده، تنها مرد به عنوان انسان کامل و انسان جامع متصور می شده و او مظهر زیبایی جسمی و معنوی شناخته می گردیده است. علت دیگر گویا آن بوده که عشق ناب، عشق بی غش را نمی توان بر زن وارد کرد زیرا درهرحال، رابطه با او، چشم داشتی درکارآید و آن آوردن بچه و ادامه نسل است.[6]
عشق سلطان محمود نسبت به ایاز نمونه های عشق به پسران است. و از این عشق داستان های گوناگون ساخته اند. برخی آن را از سر شهوت و میل جسمانی می دانند و برخی این پندار را رد می کنند. ایاز غلام ترک نژاد سلطان محمود غزنوی بود که در اواخر عهد سلطان محمد و در دوران پسرانش محمود و مسعود به مقامهای نظامی و حکومتی رسید. ایاز در زیبایی و هوشمندی و بیداری و آگاهی و موقع شناسی و حاضر جوابی و جنگاوری مثل بود. و دارای زلفان زیباو جذاب بود.
بار دل مجنون و خم طره ی لیــــلی رخساره ی محمود و کف پای ایاز است
حافظ
دکتر محمد جعفر محجوب در کتاب « خاکستر هستی» عشق محمود به ایاز را عشق شهوانی نمیداند و می گوید:
« اگر سلطان محمود آن کاره می بود، که بنده ابداً دراین گفتار بر سر متهم ساختن محمود یا تبرئه او از این انحراف اخلاقی نیستم، در هرصورت غلامان زیادی در اختیار خویش داشت و تعداد چاکران وفرمانبرداران و حتی غلامان زر خرید او از شمار بیرون بود. پیداست که وقتی در باره ی فرخی، یکی از چهارصد شاعر دربار او بنویسند که بیست تن غلام زرین کمر در پی او سوار می شدند تعداد حاجبان و خدمتکاران و ساقیان و ندیمان و چاشنی گیران و غلامان نوبتی او به چند تن می رسد. بنا بر این بی شک محمود از این بابت چشم و دلی بسیار سیر داشت و در چنان حالتی بود که خم زلف غلامی، یا به روایتی دیگر کودکی چوپان و چارق در پای، دل و دین او را از دست ببرد و خودش را به زیان آورد و چنان دل بدو ببازد که تا دم مرگ نیز دیده از رخسار او بر نگیرد و تا واپسین دم او را در کنار بستر مرگ خویش نگاه دارد.»[7]
سعدی در باب سوم بوستان که در عشق و مستی است آورده است که :
یکی خرده بر شاه غـــــزنیـن گرفت که حسنـــی ندارد ایاز ای شگفت
گلی را که نه رنگ باشــــد نه بوی غریب است ســـوادی بلبل بـر اوی
به محمود گفت این حکـــایت کـسی پیچیــده از انــدیشه بر خود بسی
که عشق من ای خواجه برخوی اوست نه بــر قـد و بالای نیکـوی اوست
و حافظ هم گوید:
غرض کرشمه ی حسن است ورنه حاجت نیست
جمـــال دولت محمـــود را به زلف ایاز
گاهی این عشق در میان افرادی اتفاق افتاده است که در حد بالایی از تصوف قرار دارند که البته برای آزمایش و امتحان میزان ایمان آنها رخ داده است و برای سنجش حد خلوص و نیت و فداکاری دچار چنین عشق های زمینی می شوند. و میزان سر سپردگی مرید نسبت به پیر و مراد خویش امتحان می شوند. عاشق شدن شیخ صنعان به دختری ترسا از این نوع عشق های آزمایش گر است.
برای آزمایش صداقت شیخ صنعان، ترک خانقاه و شیخی گریز از یار و دیار کافی نیست دخترک ترسا، شیخ را در بوته آزمایشی رسوا کننده قرار می دهد و برای او چهار شرط می گذارد: سجده کردن پیش بت، سوزاندن قرآن، نوشیدن شراب و ترک ایمان.
گفت دختر گر توهستی مــرد کار چـــار کــارت کرد باید اختیار
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز خمرنوش و دیده از ایمان بدوز [8]
شیخ صنعان پس از آنکه می می خورد، زنار می بندد، به بت سجده می کند، قرآن می سوزاند و از ایمان خویش دیده می دوزد، آنگاه به امید پایان یافتن آزمایشهای سخت از دختر سخت آزمای ترسا میپرسد:
که آیا دیگر چیزی باقی مانده است ؟
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند هر چه گفتی کرده شد دیگر چه ماند
باز دختــــر گفت ای پیــر اسیر من گــران کابیــنم و تــو بس فقیر
گفت كابـــين را كنون اي ناتمام خوك رانــي كن مـــرا سالي تمام
رفت پیـــر کعبــه و شیــخ کبار خوک بانی کـــرد ســالی اختــیار [9]
با دعای مریدان شیخ صنعان، عشق زمینی از دل او بیرون می رود و دختر ترسا نیز متحول می شود، اسلام برمی گزیند و به عشق حقیقی می رسد.
شمس تبریزی هم برای اینکه بداند مولوی چقدر فرمان او را اجرا می کند او را در معرض آزمایش سخت قرار داد.
سلطان ولدپسر جلال الدین مولوی گوید:
« شمس الدین به طریق امتحان از والدم (مولوی) شاهدی التماس کرد. پدرم، حرم خود، کراخان را که در جمال و کمال، جمیله ی زمان و ساره ی ثانی بود، و در عفت و عصمت، مریم عهد خود، دست بگرفته در میان آورد! شمس فرمود که: او خواهر من است! بلکه نازنین پسری می خواهم که با من صحبت کند! فیالحال فرزند خود، سلطان ولد که یوسف یوسفان بود پیش آورد و گفت: امید آنست که به خدمت و کفش گردانی شما لایق باشد!
شمس فرمود که: او فرزند دلبند من است حالیا اگر قدری صهبا دست دادی، اوقات، به جای آب استعمال می کردم ....
همانا حضرت (مولانا جلال الدین ) به نفسه بیرون آمده دیدم که: سبوئی از محله جهودان پر کرده، بیاورد، و در نظر او نهاد!
دیدم که مولانا شمس الدین فریاد آورد، و جامه ها به خود چاک کرد، سر در قدم پدر نهاد، و از آن قوت مطاوعت امر پیر، حیرت نموده فرمود که: من غایت حلم مولانا را امتحان کردم.»[10]
مساله دیگری که در باب عشق حقیقی لازم است به آن اشاره شود این است که عرفا و متصوفه گاه از رموز و اشاراتی استفاده می کنند و از امور دنیوی نام می برند. مثلا از اندام و اعضای زن همچون طره و گیسو و خط و خال سخن به میان می آورند که معانی ظاهری آنها مد نظر نیست بلکه به صورت تمثیل از این الفاظ استفاده می کند و خود همین عرفا به این مساله پرداخته اند و پرده از این اسرار برداشته اند.
کتاب گلشن راز شیخ محمود شبستری در واقع پاسخی است به سؤالات یکی از اهل طریق به نام امیرحسین هروی یکی از سوالاتی که از شیخ محمود شبستری پرسیده می شود همین اشاره ها و عبارت زمینی و مادی است و شیخ محمود مراد واقعی از هرکدام را بیان می کند مثلا از او در باره ی اشاره به چشم، لب، زلف و خط و خال سوال می شود و او پاسخ می گوید:
سؤال:
چه خواهد مــرد معنی زان عبــارت که دارد سوی چشـم و لب اشارت
چه جوید از رخ و زلف و خط وخال کسی کاندر مقامات است و احوال
جواب:
هرآن چیــزی که در عالم عیـــان است چوعکسي زآفتــــاب آن جهــان است
جهان چون زلف وخـط وخال وابروست که هر چيزي به جــاي خويش نيکوست
تجلـــي گــه جمـــال وگه جلال است رخ و زلف آن معـــاني را مثــال است
صفــات حق تعـــالي لطف و قهر است رخ و زلف بتــــان را زان دو بهر است
چو محســوس آمد اين الفاظ مسموع نخست از بهر محسوس انـــد موضوع
درباره رخ و خط و خال چنين مي گويد:
رخ اينجا مظهــــر عشق خدائيست مـــراد از خط جناب كبريائيست
بر آن رخ نقطه خـالش بســيط است كه اصـل و مركز دور محيط است
از و شـــد خطّ دور هــــر دو عالم و زو شد خـطّ و نفس و قلب آدم
از آن، حــال دل پر خــون تباه است كه عكس نقـــطه خـال سياه است
زخالش حال دل جزخود شدن نيست كز آن منزل ره بيرون شده نيست
جمال الدين عبدالرزاق اصفهاني (متوفي 588 ) در ترجيع بند مشهورش به همين مسأله اشاره دارد و ميگويد:
هاتـف
اربـاب مـعـرفـت کــه گهـی
مست خوانـنـدشـان و گـه هشـيـار
از مــی و بـــزم و ساقـی و
مـطــرب و
ز مــغ و ديـر و شاهـد و زنـار
قـصــد ايشان نـهفتــه اسـراری
است کــه بــه ايـمـا کنـنـد گــاه اقــرار
و مغربي هم اين موارد را ياد آور شده و هدف اصلي از ذكر آنها در ديوان شعرش را چنين بيان ميكند:
اگر بينـــي در
اين ديــوان اشـعار خرابـــات
و خرابـــاتي و خمــار
بت و زنّـــار و تسـبيح و چليــپا
مغ و ترســا و گبر و دير و ميـنا
شراب و شاهد و شمع و شبسـتان
خـروش بربــط و آواز مستــان
نواي ارغنـــــون و ناله ي نـــي صبــوح و مجلس و جام پــياپي
خم وجام و سبـــــوي مي فروشي حريـــفي کردن اندر باده نوشي
ز مسجــــد سوي ميخانه دويدن در آنجـــا مــدّتي چند آرميدن
گــرو کــردن
پياله ي خويشتن را نهـــادن بر سر مي جان و تن را
گل و گلزار و ســـرو و باغ و لاله
حديث شبـــنم و بــــاران ژاله
خــط و خــال و قد و بالا و ابرو عذار و عارض و رخسـار و گيسو
لب و دندان و چشم شوخ سرمست سر و پا و مــيان و پنجه و دست
مپـــــيچ اندر سر و پاي عبـارت اگر هســـتي ز ارباب اشــارت
مشو زنهار ازين گفــتار در تـاب برو مقصود از آن گفتار درياب
نظــر گر بـرنداري از ظـــــواهر
کجا گردي ز ارباب ســــرائر[11]
شيخ محمد بوصيري صاحب قصيده مشهور برده در اين باره مي گويد كه اگر از ويرانه هاي بر جاي مانده از ياران سفر كرده ياد مي شود و از فراق آنها ناله سر مي دهم و از هر ضميري كه استفاده مي كنم (هو ـ هي ـ هم ـ هن و ... ) و يا از گريه ابر بهاري و تبسم شكوفه ها و از زنان زيبا روي صحبت مي كنم، در پي اين الفاظ اسراري نهفته است كه بايد باطن اين معاني را جستجو كرد.
فاصرف الخاطر عن ظاهرها و اطلب الباطن حتي تعلما[12][1] - ارزش ميراث صوفيه، ص 133
[2] - تمهيدات، ص 97
-[3] زنگی نامه، ص 139
[4]- آب طربناک، ص 17
[5]- شيوه شهر آشوبي ، ص 187.
-[6] باغ سبز عشق ، ص 381
[7]- خاکستر هستی ، ص379
[8] - منطق الطیر ، عطار
-[9] همان منبع
-[10] خط سوم . ص95
[11]- به نقل از عرفان حافظ ، شيخ مطهري
[12] - از ظاهر اين مطالب بگذر و معني باطني و حقيقي آنها را جستجو كن تا آن را به درستي بداني.